تبليغاتX
ستاره ی کوچک

ستاره ی کوچک

سلامی دوباره
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت   توسط سارا   | 

در گذشت غزال، نویسنده ی وبلاگ مرگ آرزوهای دخترکی تنها رو به خونواده ی محترمش و مخصوصا خواهرش لیلا تسلیت می گم. روحش شاد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت   توسط سارا   | 

گم شده ام در کویری به پهنای آسمان... به پهنای آسمانی که هیچ مرزی ندارد.

راه خروجی نیست. باید دوید...باید دوید تا مقصد...باید گذشت از این بیابان...

باید بگذرم از روز های تیره...فرار کنم از تلخی هایی که مونس راهم بود...اما اینجا...

اینجا فقط منم و خورشید و بیابان. فریادم به هیچ کجا نمی رسد. چه باید کرد؟مقصد من کجاست؟

به کجا می روم؟ خدا می داند...

خدا می داند در پس نقاب دروغین لبخندم چه بر من می گذشت.

خدا می داند صدای گریه های شبانه ام را که می شنید...بغض سنگینم را چه کسی حس میکرد...

خدا می داند حال من چه بود...وقتی در برزخ دلت دست و پا می زدم.

چگونه باید فرار کنم؟ با کدام نیرو؟با کدام پای رفتن؟

خسته ام...خسته. از دست و پا زدن در باتلاقی که هر لحظه مرا در خود می بلعد خسته ام.

از تلاش برای به دست آوردن حباب هایی که به محض تماس با دستانم نابود می شوند خسته ام.

از دویدن و نرسیدن خسته ام. دویدن در این کویر بی انتها. کجایی تو؟

شاید تماشایم می کنی و به حماقتم می خندی.

چه کنم؟ دیوانه ام...می دانم که دیوانه ام. دیوانه ای که خسته است از ندیده شدن.

مرا ببین. فقط برای یک لحظه نادیده ام نگیر...

شاید اینگونه خودم را پیدا کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط سارا   | 

می خواهم بروم از پیشت اما...پای رفتن ندارم. دیگر هیچ چیزی برایم نمانده حتی گریه...

چشمه ی اشکم قهر کرده با من. دستهایم سردند. به سردی یخ...شاید هم سرد تر.

چهره ام رنگ پریده تر از همیشه. درست مثل مرده ها.

چشمانم بی روح تر از همیشه جهان را تماشا می کنند. 

دیگر هیچ چیزی برایم نمانده. حتی کینه. حتی خشم. حتی حس انتقام.

دلم مثل دریای آرامیست. نه طوفانی دارد و نه حتی موجی. لجباز تر از همیشه می تپد.

می تپد تا به خاطرم بیاورد زنده ام هنوز. هنوزم نفس می کشم. چه قدر سخت است...

زنده بودن و هر لحظه مردن چه قدر سخت است. چه قدر سخت است پر پر بزنی و همه  بگویند از زنده

بودنت شاد باش. چه قدر سخت است این جمله را هزار بار به یادت بیاورند.

تنها چیزی را که دارم از خودم می گیرم... زندگی.

نفس کشیدن را از خودم دریغ می کنم. چه فایده زندگی کردن بدون انگیزه؟ بدون هدف؟

در بلند نقطه ی زمین می ایستم. مثل یک پرنده دستهایم از هم باز می کنم ...

در آخرین لحظه به تلخی می خندم. حالا دیگر هیچ چیزی ندارم. حتی زندگی اما...

فکرت در ذهنم است  و یادت در قلبم. حتی در آخرین لحظه.حتی در بی نفسی.

چشمهایم را می بندم و اسمت را فریاد می زنم و می پرم... باشد که مرگ تو را از خاطرم پاک کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت   توسط سارا   | 

جواب آزمایش را در دست می فشارم. چشمم از شوق تر است. لبخندی کنج لبم نشسته و به موجودی فکر می کنم که لحظه به لحظه در دلم بزرگ و بزرگتر می شود.

سوار تاکسی می شوم. همچنان اشک می ریزم. فکر می کنم و فکر می کنم...

یعنی این موجود روزی بزرگ می شود؟ روزی خواهد رسید که او هم مثل من انتظار بچه اش را بکشد؟

پسر است یا دختر؟ ای کاش دختر باشد...

نه...نه...نباید فرق بگذارم. مهم این است که سالم باشد.

آیا روزی می رسد که من به این موجود کوچک راه رفتن را بیاموزم؟ زندگی کردن را بیاموزم؟ حرف زدن را بیاموزم؟

آیا روزی می رسد که مادر صدایم بزند؟ آخ که مادر بودن چه زیباست...

زیبا تر لحظه ی آشتی ماست. مطمئنم تو به خاطر این بچه مرا می بخشی. مطمئنم حالا که من مادر فرزندت هستم با من آشتی می کنی.

صورتم خیس خیس است. اما خوشحال تر از این نمی توانم باشم.

به خانه می رسم. آنقدر با عجله کلید را برمی دارم که از دستم می افتد. در را باز می کنم.

خانه تاریک است.کلید برق را می زنم و صدایت می کنم. جوابی نیست.

به همه ی اتاقها سرک می کشم. اثری از تو نیست. نگران می شوم. نکند رفته باشی؟

با صدایی بلند تر صدایت می زنم. سکوت خانه پاسخ من درمانده است...

چشمم به کاغذ تا خورده ای می افتد که روی میز افتاده. به سمت میز می روم.چشمانم را می بندم و کاغذ را بر می دارم.

می ترسم. می ترسم از اینکه کلماتی در نامه باشد که از شنیدنشان بیزارم...

به خود نهیب می زنم: یک مادر که نباید اینقدر ترسو باشد! چشمانت را یاز کن!

چشمانم را باز می کنم. متن نامه فقط یک کلمه است. یک کلمه.

همان چیزی که از آن می ترسیدم. ای کاش فقط یک روز زودتر آزمایش داده بودم.

اینبار اشکم از شوق نیست. از باور بلایی است که به سرم نازل شده. اشکهایم روی کلمه ی "خداحافظ"

که نوشته ای می چکد. چه قدر کم فاصله ایست میان خوشبختی و بدبختی.

چه قدر بد بخت بودم که خوشبختی ام در یک لحظه مثل حباب ترکیده بود. چه کنم بی تو؟

موجود تکانی می خورد. شاید باور کرده رفتنت را. رفتن پدری را که هرگز اورا نخواهد دید باور کرده.

من چگونه باور کنم؟

زانوهایم خم می شوند. اسمت را با زاری فریاد می زنم اما صدایم فقط به گوش خودم می رسد...

فقط به گوش خودم.

(مهناز)

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط سارا   | 

تنگ شیشه ای کوچکی را به دستت می سپارم. از من می پرسی: این دیگر چیست؟

با لبخند می گویم:این یک تنگ شیشه ایست. می خواهم آنرا به تو بسپارم.

می پرسی: به چه دردم می خورد؟

می گویم:به درد آنکه ماهی قرمز کوچکی را در آن بگذاری تا تنگ من خانه اش شود.

تنگ را برمی داری. به نظرت ارزش چندانی ندارد اما برش می داری. ماهی قرمز کوچکی را در آن

می اندازی و تماشایش می کنی. ظرافت و زیبایی پولک هایش را تماشا می کنی که در نور برق

 می زند... دهان کوچکش را که برای بلعیدن آب باز و بسته می کند... باله های نازک و لطیفش را تماشا می کنی...

من با زندگی ماهی زندگی می کنم اما... در لحظه ای که فکر می کنم دنیا ازآن من است تنگ را

می شکنی...

تنگ هزار تکه می شود.ماهی روی زمین خشک می افتد. دهانش را برای بلعیدن آب باز می کند اما...

نا امیدانه لبهای کوچکش را روی هم می گذارد. نگاه ماهی بی آنکه ببیند به تنگ دوخته می شود.

آخرین نفس ماهی همراه می شود با صدای دوتکه شدن آخرین تکه ی تنگ شیشه ای.

به تکه های شیشه نگاه می کنم. به تنگ بلوری که روزی در سینه ام می تپید و ماهی قرمزی که به قلب شیشه ایم سپرده بودی در آن نفس می کشید.

نفس هایم تمام می شوند. چشمانم خیره در چشمان ماهی آخرین نور خود را هم از دست

می دهند و ... و شیشه ها مثل خاری در چشمانم فرو می روند. شیشه های تنگی که روزی قلب من بود و تو آنرا فقط یک تنگ ساده دیدی. هیچ گاه صدایش را نشنیدی و تپیدنش را ندیدی...

نفس هایم تمام می شوند اما... ماهی قرمز کوچک دلت دیگر با من غریبگی نمی کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط سارا   | 

لحظه های تنهایی

ثانیه ها بی تو چه دیر می گذرند...هر لحظه برایم عمری ست که نداشتنت را هزار بار به یادم می آورد.

نداشتنت...نبودنت...کجایی تو؟

کجایی که مرا ببینی؟ منی را که اسیر جادوی زمان شده ام؟

می شمردم:یک...دو...

به سه نرسیده در کنارم بودی. بیا و ببین از من چه دیوانه ای ساختی...

حاضرم تا ابد برای آمدنت بشمارم...بشمارم لحظه هایی را که نبودی و وقتی برگشتی بگویم که چقدر شمرده ام. که بگویم نبودنت چه کرد با من... با من دیوانه...

می آیی و می بینمت. با چشمانی خیس از اشک شوق. نگاهت می کنم و با شادی فریاد می زنم:

همه ی اعداد را شمردم. دیگر عددی نمانده.

لبخند سردی تحویلم می دهی و در جواب من که می پرسم "تو هم ثانیه ها را شمردی؟" بی تفاوت می گویی: یادم رفت بشمارم.

لبخند از روی لبانم محو می شود و پرسشگرانه نگاهت می کنم.

غافل از اینکه لحظاتت برای کس دیگری شمرده شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط سارا   | 

قلبت را به من بسپار

قلب بی ریایی را دوست دارم که به یادم می تپد... قلبی که پر از زیبایی است و من قدر زیباییش را می دانم.

تو ساده ترین قلب دنیا را داشتی و من نمی دانستم.

حالا که دوباره به دستش آورده ام قدرش را می دانم. حالا که فهمیدم وقتی نباشد من هم نخواهم بود...

حالا قدرش را می دانم چون یکبار تجربه ی از دست دادنش را چشیده ام...با تمام وجودم.

قلبت را به من بسپار... که مانند چشمانم مراقبش هستم. دیگر از دستش نخواهم داد...

دیگر نمی گذارم از دست بروی...اشتباه گذشته را تکرار نخواهم کرد. هرگز.

(مهناز)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت   توسط سارا   | 

قصه ای که با هم نوشتیم...قصه ی بر آورده شدن آرزو ها بود...قصه ای که فاعلش ما بودیم و عشق زیبا ترین مفعول ما بود...

قصه ای که با هم نوشتیم...قصه ی پرواز بود...قصه ی جدا شدن از دنیای آدمها...قصه ی اوج گرفتن در آسمان عشق...

قصه ای که با هم نوشتیم...قصه ی فراموشی بود...فراموش کردن آنچه بودیم و به خاطر سپردن آنچه خواهیم بود...

قصه ای که با هم نوشتیم... با یکی بود و یکی نبود آغاز نمی شد. در این قصه من بودم ...تو بودی... و ما زیبا ترین شاهزاده های این قصه بودیم...

قصه ای که با هم نوشتیم...قصه ای بود که در آن نه شمع پروانه را سوزاند و نه دستان لیلی و مجنون از هم جدا شد.

قصه ی ما...قصه ی آسمانی بود که بارانش را به زمین می پاشید و ارزانی می کرد و زمین آهسته می گفت: اشکهایت را دوست می دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت   توسط سارا   | 

بید مجنون

گمت کردم. در حال گذر از  بید مجنون گمت کردم.

وقتی که قدم زنان از بید مجنون گذر کردم نبودی... و در جای خالیت یک تکه کاغذ به چشم می خورد:

این منم. بیدی که نلرزید از طوفان  عشق و شاخه هایش همواره ماند استوار...

من از رقص باد در برگ های سرو مجنون شدم.

برگشتم و دیدمت در حالی که کنار بید مجنون نشسته بودی. باد وزید...وزید و وزید.

و موهایم را باد برد. آرام خندیدی و گفتی: من همان بید مجنونم.

(مهناز)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط سارا   |